تبليغاتX
پرسونا
ما بی چرا زندگانیم -- آنان به چرا مرگ خود آگاهانند
من خیلی علاقه ای به سیاسی نویسی ندارم ،اما بعضی وقتها میون یه سری تناقضها گیر میکنم . برای بقیه کلام باید به دو حرف بسنده کنم: بدون شرح

 

صحبتهای رهبر کبیر انقلاب قبل و بعد از انقلاب پیرامون دانشکاه و دانشجو:

 

قبل از انقلاب:

" اگر دانشگاه ما یک دانشگاه صحیحی بود جوانهای ما را که در دانشگاه میخواهند حرف بزنند خفه نمیکردند. دانشگاهی که بر آن حکومت کنند دانشگاه نمیشود. محیط علم باید آزاد باشد "

( نجف – 6 مهر 1356 )

" دانشگاه که مرکز علم و سازنده آینده ملت است تعطیل است . نمیگذارند کارش را بکند. میریزند توی آن، زن و مردش را میزنند، زخمی می کنند یا میگیرند و میبرند در حبس ها. دانشجو را کتک میزنند و میکشند. "

( در دیدار با گروهی از ایرانیان مقیم اروپا – نوفل لوشاتو ، 20 مهر 1357 )

" اساتید دانشگاه نمی توانند آنطور که میخواهند به کار خودشان ادامه بدهند. دانشجویان دانشگاه ها هم نمی توانند به کار خودشان آنطور که می خواهند ادامه بدهند. دولت برای تحمیل قدرت خودش تشبت می کند به یک عده چماق بدست. هرگونه آزادی را از دانشجویان گرفته اند. "

( در دیدار با گروهی از ایرانیان مقیم اروپا – نوفل لوشاتو ، 2 آبان 1357 )

" مدارس ما غالبا ً نیمه تعطیل هستند یا تعطیل. وقتی هم که اشتغال داشته باشند دستور این است که آزادی کلام و آزادی اظهار عقیده در آنها وجود نداشته باشد و رجال روشنفکر در آنها فعالیتی نکنند. "

( در مصاحبه با تلویزیون فرانسه – پاریس – 6 آبان 1357 )

 *     *     *

 

 بعد از انقلاب:

" ریشه تمام مصیبت هایی که تا کنون برای بشر پیش آمده از دانشگاه ها بوده است. از این تخصص های دانشگاهی بوده است. تمام فساد هایی که در ملت ها پیدا شده از حوزه های علمیه ای بوده است که از نظر شرعی متعهد نبوده اند. همه مصیبت هایی که در دنیا پیدا شده از متفکرین و متخصصین دانشگاه ها بوده است. کشور ما را هم همین دانشگاه ها به دامن ابرقدرت ها کشاندند. حالا شما می نشینید و می نویسید که چرا دانشگاه تعطیل است؟ اگر به اسلام علاقه دارید بدانید که خطر دانشگاه از خطر بمب خوشه ای بالاتر است. "

( در دیدار با اعضای دفتر تحکیم وحدت حوزه دانشگاه – 27 آذر 1359 )

" ما هر چه میکشیم از این طبقه ای است که ادعا می کنند دانشگاه رفته ایم و روشنفکریم و حقوقدانیم ، هر چه ما میکشیم از اینهاست. "

( قم – 1 مرداد 1358 )

" منافقین هی می گویند مغزها دارند فرار می کنند. به جهنم که فرار می کنند ، این دانشگاه رفته ها ، اینها که همه اش دم از علم و تمدن غرب میزنند بگذارید بروند. ما این علم و دانش غرب را نمی خواهیم. اگر شما هم می دانید که در اینجا جایتان نیست فرار کنید. راهتان باز است. "

( جماران – 8 آبان 1358 )

" ما دانشگاهی را که شعارش این باشد که میخواهیم ایران متمدن و آباد داشته باشیم و رو به تمدن بزرگ برویم نمیخواهیم. "

( در دیدار با نمایندگان مجلس – جماران – 6 خرداد 1360 )

" امیدوارم احساس کرده باشید که همه دردهای ایران از دانشگاه ها شروع شده است. "

( در دیدار با وزیر و معاونان وزارت فرهنگ و آموزش عالی – 27 فروردین 1364 )

” در نیم قرن اخیر آنچه به ایران و اسلام ضربه مهلک زده است قسمت عمده اش از دانشگاه ها بوده است. "

وصیتنامه ایشان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:19  توسط م  | 

من به تو ایمان نمی آورم!


اسپانيا سال ۱۷۹۲. دوران تفتيش عقايد و انکيزيسيون در اسپانيا به سر نيامده است. کليسا همچنان بر اريکه ی قدرت تکيه زده و

جان و مال و ناموس و سرنوشت مردمان را در دست​های آهنين خود دارد. در "هالی آفيس" (Holy Office) سياهپوشان گرد هم آمده​اند و يکی از پدران مقدس بلند مرتبه، تعاليم امر به معروف و نهی​از منکر را به سیاهپوشان يادآوری می​کند. می​گويد چشم و گوش شما بايستی در خدمت کليسا باشد. بازشان کنيد و خوب ببينيد و خوب بشنويد که مردمان عادی چه می​کنند و گزارش دهيد مبادا که روح اين گناهکاران آسوده خاطر بر گناه و اشتباه خود پافشاری کند. در شبی معمولی مانند ديگر شبهای معمولی دنيا، اينس ۱۶ ساله (Inès) به همراه برادران خود به رستورانی به سبک آن دوران می​رود و از خوردن خوراک خوک تهوع​آوری امتناع می​کند غافل از آنکه چشمان سياهی مراقب رفتار و گفتار اوست. اسمش را می​پرسند و در دفتر سياهشان يادداشت می​کنند. او متهم به گرويدن به آيين و رسم يهوديان شده است و خود خبر ندارد. حتا اسم آن را هم نشنيده است. چندی روز بعد به "هالی آفيس" می​خوانندش. پدر بازرگان پولدارش، مادر و دو برادر جوان نگرانند و با کنجکاوی دليل اين فراخواندن را می​جويند. اينس بی​خبرتر است.

شاد و خندان با لباسی فاخر به همراه پدر به "هالی​آفيس" می​رود. رویش را می​بوسد به امید دیداری تا چند ساعت دیگر. اینس برمی​گردد اما نه چند ساعت بعد. ۱۵ سال بعد با لباسی ژنده و پاره پاره. ارتش انقلابی فرانسه آمده است. زندانیان دربند آزاد می​شوند. اینس یکی از آنان است.​ موهایش ریخته است. بيماری پوستی به جانش افتاده است.​دهانش کج شده و درست نمی​تواند حرف بزند...

۱۵ سال پيش پدر روحانی در کنار دو کشيش ديگر به او تفهيم اتهام کردند. نفهميد چه می​گويند. ازحرفشان خنديد و بی​درنگ اتهام را رد کرد. باورش نکردند و رهايش ننمودند. گفتند خوب فکر کند. صحنه​ی بعدی سياهچال مرگ بود. ​فراموشی و گمگشتگی.​ اینس اینبار برهنه بود. دستانش را از پشت بسته بودند و قلابی در آنها انداخته و به سقف آويزانش کرده بودند. فرياد می کشيد از درد. پايينش آوردند. پدر روحانی دادگاه تفتيش عقايد باز خطاب قرارش داد. حقيقت را خواست.​ اينس زيبا اشک می​ريخت و ملتمسانه چند بار فرياد زد: " شما بگوييد حقيقت چيست تا بگويم!" چنين شد که اينس در زير شکنجه​ی ناجوانمردانه اعتراف کرد به آنچه پدران روحانی خواستند بشنوند. او يهودی شده بود. تمام!

آن ديگر پدر روحانی اما به پدر اينس گفت: اگر دخترتان اعتراف کرده پس حتما چنين بوده. پدر عصبی نگاهش کرد. به سختی احترامش را نگاه داشت اما لبخند تمسخرآلودش آنجا بود همان گوشه​ی لبش. گفت : اما پدر هرکسی در زير شکنجه به هر آنچه از او بخواهند اعتراف می​کند. پدر شرابش را نوشید، به خوردن ادامه داد و توضيح داد: اگر حقيقت نداشته باشد، پروردگار قدرت تحمل شکنجه را به زندانی می دهد و او هرگز زير بار اعتراف دروغين و تحميلی نخواهد رفت. پدر و برادارن و خدمتکاران در اتاق را بستند با پدر روحانی آن کردند که قاضی سنگدل دادگاه تفتیش عقاید با اینس کرده بود. پروردگار نخواست و به پدر روحانی یاری نرساند و او امضا کرد ورقه ای را که به دروغ او را پسر یک میمون و شامپانزه معرفی می​کرد...


چند صد سال از آن روزها گذشته اما حکايت همچنان باقيست... چندی پيش فیلم Goya's Ghosts را که می​دیدم برای خودم از مرام همه سلطه داران گفتم و اینکه انگیزیسیون همیشه چونان تیزی برنده هر مخالفتی را مهدور دم می کند و به قوت خود باقیست. اینکه همه کسانی که از حقایق تافته شده دفاع می کنند بقا خود را با باورمند کردن این حقیقتها مستمر تر میسازند.

خیلی روزهاست حس نوشتنم به باد فراموشیم سپرده است

از همان کودکی همین یک کلمه مرا به بی انتهایی تاریکی می برد که برای پر کردن ایام تنهاییم بس بود..

واقعا حقیقت چیست؟؟

سرت را به هر طرف که میگردانی دمی از حقیقت است و تو به هر سو اعتماد کنی باورمدار حقیقتشان می شوی. اما دریغ از اینکه اگر به امتداد بی انتهای این جهالت بنگری دمی از حقیقت نمایان شود. هنوز هم به جمله یکی از پستهام فکر میکنم و با زمزمش قدری خودمو تسکین میدم : واقعا بجای اینکه بازیمان دهند بازیچه مان دادند

امشب برای دوستی که از حقیقت نوشته بود گفتم : حقیقت لاپوشانی و باورمند کردن توجیحاتی است برای جهلهایمان.

همه واژه هایی اینچنینی آمده اند تا مثل مسکنی ما را خمار کنند. به نفس عملکرد حقایق دقت کنید...

همه شان همچون تریاکی زخممان را به فراموشی لحظه ای می سپارند. اما مرهم نیستند. به حقیقتها بیاندیشیم:

دین!!

اخلاق!!

رهبر!!

اعتقاد!!

گذشت!!

ارزش!!

و همه از این دست مفاهیمی که هیچشان عینیت وجود ندارند.آفریده شدند تا :

1.از آفریده شان حمایت کنند

2. استسقاء بشر را برای فهمیدن سرکوب کرده و کودک شیطان درونمان را با بازیچه ای از جستجو دور نمایند


------------------------

*در پایان پیشنهاد میکنم مطلبی را که در بخش داستان وبلاگ گذاشتم مطالعه کنید.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 4:19  توسط م  | 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد… اگر سفر نکنیم، اگر مطالعه نکنیم،

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم،اگربه خودمان بها ندهیم.                        

  مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد..هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم، هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم.

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد… اگر بنده ی عادت های خویش بشویم   و  هرروز یک مسیر را بپیماییم…                                                

اگر دچار روزمرگی شویم،                                                        

اگر تغییری در رنگ لبا سهای خویش ندهیم ، یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم..                                                            

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد… اگر احساسات خود را ابراز نکنیم. همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما میشود و  دل را به تپش در می آورد..                                         

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد… اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد  نکنیم، هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم.               

اگر حاشیه ی امنیت خودرا برای آرزویی نامطمئن به خطر نیندازیم..

 اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم..اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده، از نصیحتی عاقلانه بگریزیم…

 

بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم.                                             

بیایید امروز خطر کنیم.                                                       

همین امروز کاری کنیم.                                                        

اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی شویم.                                  

شاد بودن را فراموش نکنیم…                                               

پابلو نرودا

 

ما برای خودمان وسیعیم و دنیایمان قابل ارزش , اما در برابر زمان به پلک زدنی مانیم که حتی تا انتهای بر هم خوردن پلکها نیز هستیمان به طول نمی انجامد.

رفت و آمدهای بی شمار انسانها , بی شمار مثل من – همیشگی شده و قانون آفرینش تنها به نظاره گری تغیر فرآیندهایش نشسته است!

تا کی زمان آن برسد که همین تغیرات کام از هم برگیرند و تضادهاشان پدر آفرینش را از پای در آورند......

آفرینش هم به نظاره مرگ خویش نشسته است ,چرا که نظم - موهومی است که هیچ قدرتی خرق و گسستن وجودش را قادر نیست. همه گان در این جبر دست و پای می زنند( حتی خود آفرینش)

برای من بی نهایت زیباست اینهمه تلاشی که هم نوعانم در اثبات وجودشان دارند. در روز – مرگیهاشان . و همه و  همه حاکی از احساس جاودانگیشان است.

شگفت واره تر اینکه همه آفرینش و آفریده ها را برای خود فرض می کنیم! و تک تک ما از تولد - آغازی کرده ایم و برای مرگ بی آنکه به وجودش بیندیشیم که ذره ذره عمرمان در تلاش برای جبر دست و پا گیر و نظام مند اطراف آب می شود.

و لحظه ای به خود می آییم که 5 دهه یا 6 دهه از عمر حد اکثر 10 دهه ای مان گذشته و ما هنوز صبحها که از خواب بیدار می شویم به فکر گذراندن تک تک لحظاتیم بی آنکه بی اندیشیم همه لحظاتی را که برایش برنامه ریزی می کنیم در قبل از همان لحظه از دست داده ایم.

تا همان هنگامی که نام لحظه را زمزمه می کنیم ,زمان وی را از ما گرفته . و ما تنها با گذراندنش به عیش وجود آفرینش پاسداشت فرستا ده ایم و بس....

بعضی اوقات با خودم فکر می کنم, ادعای تلاش برای بشر, مفهومی است که تنها به خاطر ترس از احساس بی هویتیش خلق کرده است و با آن به عنوان یک ابزار و حس آرامش , شبها به غنود می گذارند.  همچون عروسکی که از برای دخترکان  به مثابه پستان مادران آرامش بخش است.

ما نیز از ابتدای آفرینشمان , به خاطر تمام سردرگمیهامان – لحظه به لحظه برای فراموشی این جهل , اهداف را تولید می کنیم.

لحظه به لحظه را در تلاش برای گذراندن نظام و سیستم از دست می دهیم تا در باتلاق ناشناخته ای به اسم (( من)) دیوانه وار ذره ذره اعضامان را مثله نکنیم .

گناه  و ثواب را خلق می کنیم تا تنها به بهانه ای دور – خیلی دور – قبل از آنکه خواب نازک بودن جسممان بشکند, تنها بدویم و در این دویدن تمام ارمغانی که به من و تو داده شده است فراموشی همان واژه قریب و غریب است  (( who am i))

گذاره (خود ) یا (من) در بسیاری از نوشته های متفکرین و فلاسفه تنها با واژه هایی همچون اهداف این ( خود یا من) تعبیر و معرفی گردیده است. هیچ کس حرف حرف (( خ – و – د , م – ن)را کالبد شکافی نکرده است.

هیچ کس به دنباله شناسایی ذات این مفاهیم و واژه ها نبوده است و تنها تعاریف را بر اساس کارکردش استوار و مغنی دانسته اند! و نهایی ترین رهیافت همین جایی است که من  و شما ایستاده ایم :

نمیدانم!

خالق با زیرکی تمام کشف این تنها راز را که بالاترین حق ماست به ما واگذار نکرده است و پرده همیشگیه ابهام را بر حقیقتش مستولی ساخته است. چرا که ترس خدا شدنمان , لاجرم سایه می افکنده است.

همانگونه که ما هر آنچه خداوار خلقش می کنیم , در برنامه ریزی ابتدائی ناشناخته هایی را در وجودش می آفرینیم.

به مثال ساده ؛ می ترسیم مبادا پردازشگرهای صفر و یکی خلق شده توسط ما روزی عنان سرنوشت خالقشان (ما)را در دست بگیرند.

 

نمی دانم شاید خالق ما هم همین فکر را می کرده است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 17:9  توسط م  |