تبليغاتX
پرسونا
ما بی چرا زندگانیم -- آنان به چرا مرگ خود آگاهانند

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد… اگر سفر نکنیم، اگر مطالعه نکنیم،

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم،اگربه خودمان بها ندهیم.                        

  مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد..هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم، هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم.

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد… اگر بنده ی عادت های خویش بشویم   و  هرروز یک مسیر را بپیماییم…                                                

اگر دچار روزمرگی شویم،                                                        

اگر تغییری در رنگ لبا سهای خویش ندهیم ، یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم..                                                            

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد… اگر احساسات خود را ابراز نکنیم. همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما میشود و  دل را به تپش در می آورد..                                         

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد… اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد  نکنیم، هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم.               

اگر حاشیه ی امنیت خودرا برای آرزویی نامطمئن به خطر نیندازیم..

 اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم..اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده، از نصیحتی عاقلانه بگریزیم…

 

بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم.                                             

بیایید امروز خطر کنیم.                                                       

همین امروز کاری کنیم.                                                        

اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی شویم.                                  

شاد بودن را فراموش نکنیم…                                               

پابلو نرودا

 

ما برای خودمان وسیعیم و دنیایمان قابل ارزش , اما در برابر زمان به پلک زدنی مانیم که حتی تا انتهای بر هم خوردن پلکها نیز هستیمان به طول نمی انجامد.

رفت و آمدهای بی شمار انسانها , بی شمار مثل من – همیشگی شده و قانون آفرینش تنها به نظاره گری تغیر فرآیندهایش نشسته است!

تا کی زمان آن برسد که همین تغیرات کام از هم برگیرند و تضادهاشان پدر آفرینش را از پای در آورند......

آفرینش هم به نظاره مرگ خویش نشسته است ,چرا که نظم - موهومی است که هیچ قدرتی خرق و گسستن وجودش را قادر نیست. همه گان در این جبر دست و پای می زنند( حتی خود آفرینش)

برای من بی نهایت زیباست اینهمه تلاشی که هم نوعانم در اثبات وجودشان دارند. در روز – مرگیهاشان . و همه و  همه حاکی از احساس جاودانگیشان است.

شگفت واره تر اینکه همه آفرینش و آفریده ها را برای خود فرض می کنیم! و تک تک ما از تولد - آغازی کرده ایم و برای مرگ بی آنکه به وجودش بیندیشیم که ذره ذره عمرمان در تلاش برای جبر دست و پا گیر و نظام مند اطراف آب می شود.

و لحظه ای به خود می آییم که 5 دهه یا 6 دهه از عمر حد اکثر 10 دهه ای مان گذشته و ما هنوز صبحها که از خواب بیدار می شویم به فکر گذراندن تک تک لحظاتیم بی آنکه بی اندیشیم همه لحظاتی را که برایش برنامه ریزی می کنیم در قبل از همان لحظه از دست داده ایم.

تا همان هنگامی که نام لحظه را زمزمه می کنیم ,زمان وی را از ما گرفته . و ما تنها با گذراندنش به عیش وجود آفرینش پاسداشت فرستا ده ایم و بس....

بعضی اوقات با خودم فکر می کنم, ادعای تلاش برای بشر, مفهومی است که تنها به خاطر ترس از احساس بی هویتیش خلق کرده است و با آن به عنوان یک ابزار و حس آرامش , شبها به غنود می گذارند.  همچون عروسکی که از برای دخترکان  به مثابه پستان مادران آرامش بخش است.

ما نیز از ابتدای آفرینشمان , به خاطر تمام سردرگمیهامان – لحظه به لحظه برای فراموشی این جهل , اهداف را تولید می کنیم.

لحظه به لحظه را در تلاش برای گذراندن نظام و سیستم از دست می دهیم تا در باتلاق ناشناخته ای به اسم (( من)) دیوانه وار ذره ذره اعضامان را مثله نکنیم .

گناه  و ثواب را خلق می کنیم تا تنها به بهانه ای دور – خیلی دور – قبل از آنکه خواب نازک بودن جسممان بشکند, تنها بدویم و در این دویدن تمام ارمغانی که به من و تو داده شده است فراموشی همان واژه قریب و غریب است  (( who am i))

گذاره (خود ) یا (من) در بسیاری از نوشته های متفکرین و فلاسفه تنها با واژه هایی همچون اهداف این ( خود یا من) تعبیر و معرفی گردیده است. هیچ کس حرف حرف (( خ – و – د , م – ن)را کالبد شکافی نکرده است.

هیچ کس به دنباله شناسایی ذات این مفاهیم و واژه ها نبوده است و تنها تعاریف را بر اساس کارکردش استوار و مغنی دانسته اند! و نهایی ترین رهیافت همین جایی است که من  و شما ایستاده ایم :

نمیدانم!

خالق با زیرکی تمام کشف این تنها راز را که بالاترین حق ماست به ما واگذار نکرده است و پرده همیشگیه ابهام را بر حقیقتش مستولی ساخته است. چرا که ترس خدا شدنمان , لاجرم سایه می افکنده است.

همانگونه که ما هر آنچه خداوار خلقش می کنیم , در برنامه ریزی ابتدائی ناشناخته هایی را در وجودش می آفرینیم.

به مثال ساده ؛ می ترسیم مبادا پردازشگرهای صفر و یکی خلق شده توسط ما روزی عنان سرنوشت خالقشان (ما)را در دست بگیرند.

 

نمی دانم شاید خالق ما هم همین فکر را می کرده است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 17:9  توسط م  |